آدمی مفلس و آواره و بیكاره و بی چاره شبی رفت به صد شوق و به
صد شور، بسی خرم و مسرور ، پی سور در آن خانه كه آن جشن به
پا بود همه چیز به جا بود ، غرض سور ؛ به راه بود و چون آن
سورچران نیز در آن معركه سر كرد نظر كرد بدید آنكه بسی هلهله
بر پاست ، بگفت : آنچه دلم خواست در اینجا همه بر جاست ،
خورشهای گواراست ، كه چیده ز چپ و راست پلو های محیاست
كه در پیش نظر هاست ؛در آن گوشه كه حلواست ؛ در تا كاسه
مرباست كه به از گز اعلاست ...
غرض هر چه كه اینجاست اگر پونه و نعناست اگر كشك و اگر ماست
همه باب دل ماست همین جاست كه بایست توی معده خود باز كنم
جای چهل روز غذا را !
هر طرف دید خوراكی همه را تند كشید او به جلو ز پلو هم ز چلو تا كه
چنان بادكنك معده او گشت پر از باد و شكم كرد ورم باز هم او خسته
نمی شد ز پلو خوردن و القصه ز بس در پی هم خورد به ناگه تركید
آخر و چو صاحب منزل شد از این واقعه آگاه بیفتاد به فریاد و بزد داد
سرسورچرانها كه ایا مردم پر خواره یكی از رفقا شد شكمش پاره
هر آنكس كه به من یك نخ و سوزن بدهد تا كه بدوزم شكمش را
دهمش باز یكی قاب پلو تا بخورد با خورش اینجا و كند شكر خدا را !
زین سخنها خود آن مرد شكم پاره در آن حال كه یك دست به روی
شكم پاره خود داشت بشد شاد و بزد داد كه در جیب خودم هست
نخ و سوزن اگر قاب پلو را به خود من بنمایید عطا ، جان شما ، بیشتر
از حد متشكر شوم این لطف شما را !!!
|
+| نوشته شده توسط
ارشام سزاوار در جمعه چهارم بهمن 1387
|